فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
463
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
اين واژه فارسى است . الزَّنْجِيّ - واحد ( الزَّنْج ) است ، زنگى . الزَّنْجِيّ - واحد ( الزَّنج ) است . الزَّنْجِير - زنجير ، سلسله ، اين واژه فارسى است ، ناخنگير ، سفيدى كه بر روى ناخن كودكان و نوجوانان پديد آيد . الزِّنْجِيرَة - سفيدى كه بر روى ناخن كودكان و نوجوانان پديد آيد . زَنِخَ - - زَنخاً الدهنُ : روغن دگرگون شد و گنديد . الزَّنِخ - « دهنٌ زَنِخٌ » : روغن گنديده و فاسد . الزَّنْخَة - بوى بد مانند بوى ظرف غذا كه شسته نشده باشد . اين واژه در زبان متداول رايج است . زَنْخَرَ - زَنْخَرَةً [ زنخر ] بمنخره : در سوراخ بينى او دميد . زَنَدَ - - زَنْداً النارَ : از فندك يا آتش زنه آتش برافروخت ، - الإنَاءَ : ظرف را پر كرد . زَنِدَ - - زَنَداً الرجُلُ : تشنه شد . زَنَّدَ - تَزْنِيداً الرّجلُ : آن مرد دروغ گفت ، آتش زنه ى او روشن شد ، - السقَاءَ : مشك را پر كرد ، - فى الأَمْرِ : دلتنگ شد ، سينه اش گرفته شد ، - على اهْلِه : بر خانواده ى خود سخت گرفت . الزَّنْد - مص ، - ج زِنَاد و ازْنُد و ازْنَاد ( ع ا ) : بند دست كه وصل كننده ى آرنج به كف دست مىباشد ، چوب بالاى آتش زنه ؛ « الزَّنْدَة » : چوب يا سنگ زيرين آتش زنه كه هر دو را ( الزَّنْدان ) گويند ؛ « فُلانٌ وَاري الزَّنْد » : فلانى پيروز و رستگار است ؛ « كَابِي الزَّنْد » : زيانديده و ناموفق است ؛ « هما كَزَنْدَين » : آن دو با هم برابرند . اين تعبير بيشتر در مورد پستى و بخل به كار مىرود ؛ « الزنْد اوِ الْمِعْلَاق » : شاخه ايست باريك و مستطيل كه چند شكوفه يا گل مشترك بر روى آن در آمده باشند و بر هر شكوفه اى برآمدگيها باشد . الزَّنْدَة - چوب يا سنگ زيرين آتش زنه . الزَّنْدَقَة - [ زندق ] : كفر باطن و تظاهر به ايمان . الزَّنْدِيق - ج زَنَادِقَة و زَنَادِيق : آنكه متصف به ( زَنْدَقة ) باشد . اين واژه فارسى است و در زبان متداول بر كسى اطلاق مىشود كه پليد و پست و فرومايه باشد . زَنَرَ - - زَنْراً الغلامَ : بر آن جوان زُنّار بست . الزَّنْزَلَخْت - نام ديگر آن ( الازادَرَخْت ) است ( ن ) : درختى است زيبا كه اصل آن از ايران است و در خاورميانه براى زيبائى و زينت كِشت مىشود و شكوفههاى آن بگونه ى خوشه اى مىباشد و از چوب آن استفاده مىشود و به آن درخت زيتون تلخ گويند . الزَّنِمِ - من الجمال : چيزى كه از گوش بريده و آويزان باشد . الزَّنَمَة - پاره اى از گوش شتر يا گوسفند كه بريده و آويخته مىشود ، پاره اى گوشت فروآويخته در گلو ، نشانه ؛ « زَنَمتَا الأُذُن » ( ع ا ) : دو برآمدگى بالا و پائين سوراخ گوش . الزَّنِمَة - مؤنث ( الزَّنِم ) است . الزَّنِيم - آنكه خود را به قومى نسبت دهد كه از آنها نباشد و آن قوم نيز وى را نپذيرند ، حرامزاده ، پست و فرومايه . زِه - واژه ايست كه براى تحسين كارى يا چيزى گفته مىشود و فارسى است . زَهَا - - زَهْواً و زُهُوّاً و زُهَاءً [ زهو ] : روئيد و نمو كرد ، روشن كرد ، نورانى كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد تكبر كرد ، دروغ گفت ، - تِ الرّيحُ : باد وزيد ، - تِ الريحُ النَّباتَ : باد گياه را پس از شبنم تكان داد ، - الغُلامُ : آن نوجوان جوان شد ، - النَّخلُ : درخت نخل روئيد و بلند شد ، - تِ الشاةُ : گوسفند نزديك به زايمان شد ، - تِ الأَمواجُ السفِينةَ : موجهاى آب كشتى را بالا برد ، - النبتُ : ميوه ى درخت نمايان شد ، - البُسْرُ : غوره ى خرما رنگ به خود گرفت ، - السِّراجَ : چراغ را روشن كرد ، - فلانٌ بِالسيفِ : شمشير را درخشان كرد ، - فلاناً بالعَصَا : او را با عصا زد ، - زَهواً فلاناً : فلانى را سبك و خوار كرد ، - الكِبَرُ فلاناً : فلانى را به خود پسندى واداشت ، - - السَّرَابُ الأَكمةَ : سراب روى تپه قرار گرفت . زَهَّى - تَزْهِيَةً تِ المروحةُ الرِّيحَ : پنكه يا بادزن باد برانگيخت . الزُّهَا - [ زهو ] : شادابي و زيبائي ؛ « زُهَا الدنيا » : زينت دنيا . الزُّهَاء - [ زهو ] : مقدار ، اندازه ؛ « عندى زُهاءُ خَمسين درهماً » : مقدار پنجاه درهم دارم . الزَّهَادَة - مص ، روى گردانى از كار يا چيزى كه ارزش نداشته و ناچيز باشد . الزَّهَّار - بسيار درخشنده ، كشاورز گلها ، فروشنده ى گلها . زَهَدَ - - زُهْداً و زَهَادَةً في الشيء و عنه : از آن چيز روى گردان شد ؛ « زَهَدَ فى الدُّنيَا » : از دنيا روى گردانيد و به عبادت و نيايش گرائيد . زَهِدَ - - زُهْداً و زَهَادَةً في الشيء و عنه : مترادف ( زَهَدَ ) است . زَهُدَ - - زُهْداً و زَهَادَةً في الشيء و عنه : مترادف ( زَهَدَ ) است . زَهَّدَ - تَزْهِيداً ه في الشيء و عنه : او را از آن كار بازداشت . اين واژه ضدّ ( رَغَّبَ ) است . الزُّهْد - مص ، روىگردانى از چيزى كه بيهوده باشد ، - فى الدُّنيا : روىگردانى از دنيا و خوشيهاى آن و گرايش به عبادت خدا . زَهَرَ - - زُهُوراً السراجُ أو القمرُ أو الوجه : چراغ يا ماه يا چهره درخشيد و نورانى شد ، - الزندُ : آتش زنه روشن شد ، - الشيءُ : رنگ آن چيز باز و روشن شد . زَهِرَ - - زَهْراً الرجُلُ : آن مرد نيكو و زيبا شد . زَهُرَ - - زُهُورَةً الرجُلُ : مترادف ( زَهِرَ ) است . الزَّهْر - ج أَزْهُر و أَزْهَار و زُهُور و جج أَزَاهِر و أَزَاهِير : غنچه ى گل ، شكوفه ى درخت ، اعضاى پيوند و تكثير درختان كه از غنچه ى بسته آغاز مىشود ، - من الأَلْوان عند العامَّة : رنگ سرخ باز كه مايل به سفيدى باشد ؛ « بادِيَاتُ الزَّهْرِ » ( ن ) : رسته ى گياهان شكوفه دار كه اعضاى